امتیاز موضوع:
  • 0 رأی - میانگین امتیازات: 0
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
مشهور پاک
04-18-2017، 12:17 AM, (آخرین ویرایش در این ارسال: 05-22-2017، 04:20 AM، توسط piar.)
#1
Star  مشهور پاک
توي يكي از شهرهاي كشوري كه نامش معلوم نيست يك دوشيزه ي زيبا زندگي ميكرد كه انگار در علم نقاشي جهش يافته بود طوري كه هزاران نقاش و فيلم بردار و عكاس هر روز به ديدار او ميرفتند و خرج ميكردندو كاسب ميشدن.
يك دختر كه با زيباييش به هزاران هزار نفر كار داده بود او يك كار داشت زيبايي ولي در عوض هزاران نفر از كار او امرار معاش ميكردند بسيار مهمه من تحسينش ميكنم اخه كار براي انسان واجبه.
در يكي از شهرهاي كشوري كه نامش معلومه مردي زندگي ميكرد كه انگار در عقل جهش يافته بود و كتاب مينوشت و زيبا رو هم بود اما عقل فراواني داشت.
فراوان كه ميگم يعني خيلي زياد خيلي .
اين اقاي چهل و چند ساله هم زيادي مشهور شده بود و كارش به رقابت كردن با دوشيزه ي مشهور رسيده بود و هر لحظه به او فكر ميكرد نه اينكه عاشقش شده باشد نه چون او عاقل بود در حاليكه مگر هفتاد هشتاد سال زندگي بدون عاشق شدن ميشود؟
اين اقاي معلوم ترتيبي داد و توانست با زور يا بدون زور دوشيزه خانوم نامعلوم رو ملاقات كنه.
روز ملاقات رسيد با لباسي محلي به ديدارش شتافت گرم صحبت كاري بودند نوشيدني گرمي نوشيدند وكم كم بهم فخر فروختند اما زود خودشون رو جمع كردند.
صحبتهاشان را حذف ميكنيم بجز اين سخن كه از دهن ان اقا در امد و گفت زيبايي هنر خود ادم نيست و روزي غروب ميكنه و زيبايي را به دسمال كاغذيه مچاله شده تشبيه كرد و دوشيزه جواب داد تو هم از نظر من زيبايي كه در آخر با لبخند طعنه آميز اقا خاتمه يافت.
دو روز بعد از ديدار دوشيزه مريض شد و جوشهاي كثيف و عجيبي در صورتو بدنش پديدار شد .
انسوي دنيا هم خبر را شنيدند كه در يكي از مصاحبه هاي شبكه ي باز هم مشهور ان اقاي ساكن شهر معلوم گفت او را خوب ميكند بشرطي كه با ازدواج كند و اتفاقا دخترك اين مصاحبه را داشت تماشا ميكرد.
پزشكان نفهميدند فقط احتمال مسموم شدنش را دادند.
با دوربين و يك پماد دست ساز به خواستگاري دخترك رفت .
دخترك جوابش خير بود همچنان آقاي مشهور و سرشار از عقل مجرد ماند و دخترك زشت ماند.
دخترك نفسهاي اخرشو ميكشيد زيرا به زشتي خو نداشت و ان مرد هم نفس هاي اخر را ميكشيد چون به زيبايي خو نداشت.
ان مرد باز به ديدارش رفت و دختر اين بار پذيرفت بعد از سلام كردن و دعاي سلامتي براي يكديگه نوشيدني گرمي خوردند و اقا ديوانه وار پرسيد چرا؟و دختر ساكت ماند،
مرد گفت فقط جواب اين چرا را ميخواهم نه چيز ديگري و دختر جواب داد:
تو ميداني كه هيچ كس ديگر سراغ مرا نگرفت ؟نه نقاشي نه عكاسي نه خبر نگاري نه مصاحبه اي ؟
مرد سرش را تكان داد.
دخترك گفت دليلش تو بودي
مرد سكوت كرد و رفت فقط شيشه ي كرمي را انجا جا گذاشته بود كه به محض رسيدن مرد به در وروديه ساختمان و با برداشتن اولين قدم به خيابان صداي شكستن چيزي را شنيد و پشت پاهايش ديد كه شيشه ي كرمي كه هديه داده بود شكسته شده روي زمين افتاده بود.
داشت منفجر ميشد بلافاصه به خانه برگشت و دختر اينبار هم اجازه داد و باز هم پرسيد چرا ؟ و دوشيزه خانوم گفت چون ميدانستم كه بلا هايي از نوع انساني چيزي جز براي نفع شخصي نيستند و هميشه يك شخص يا شخصهايي را بد و مريض و بيكار و بدبخت ميكنند و بلافاصله منجيش ميشوند و تو اي مشهور دانا فرقي با بلاي انساني نداشتي كه بمحض قبول كردن پيشنهادت من و تمام كاسبهاي دور من از آن تو ميشدند.
مرد سرش را پايين انداخته بود كه دوشيزه اضافه كرد من امروز با ديدنت فهميدم كه شهرت من بيشتر از تو بوده ولي تو آن روز اين را ميدانستي پس بدرود.
بلاهاي انساني را نميشود با اعتقاد به سرنوشت حل و فراموش كرد بلكه بايد نفرين كرد چون زلزله و سيل و اتشفشان نيستند بلكه هزاران بلاي طبيعي هستن كه شايد در قالب يك كت و شلوار يا بلوز و دامني يا رياست يك كشوري يا فضاي معنوي يك بودايي و...بر سر يك شخص يا جمعي از انها به نسبت منفعت خالق بلا مانند رعدو برقي خيس از گدازه ها فرود مي آيد و بشدت ميلرزاند.
بايد مراقب بود نه اين دسته نه آن دسته.
نویسنده :
شوان فرهودی
پاسخ


پرش به انجمن:


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان

صفحه‌ی تماس | انجمن اجتماع اندیشه | بازگشت به بالا | | بایگانی | پیوند سایتی RSS