انجمن اجتماع اندیشه

نسخه‌ی کامل: تحول هنر 2- سینما
شما در حال مشاهده‌ی نسخه‌ی متنی این صفحه می‌باشید. مشاهده‌ی نسخه‌ی کامل با قالب بندی مناسب.
در تمام اثار هنری گرایش های انسان گرایانه وجود دارد این انسان گرایی نسبت به بشر مهربان است هر چند نمیتواند روش زندگی بیمار گونه او را از بیخ و بن دگر گون سازد
2- سینما
باید معنا و اهمیت ظهور همزمان فیلم " جزیره " اثر کاندو شیندو ژاپونی و فیلم " زندگی شیرین " اثر فلینی را در یافت . این دو فیلم با اینکه از نظر موضوع و زبان هنری با هم متفاوتند ، جنبه های گوناگون مساله واحدی را مطرح میسازند . فیلم جزیره از کار سخت و بی وقفه سخن میگوید که انسان را مسخ و منگ ساخته و هیچ فرصت و نیرویی جهت لذت بردن از اوقات فراغت ، ارزش های فرهنگی و ثمره تمدن نوین برای او باقی نمی گذارد و به این ترتیب زندگی بی معنا و غیر انسانی می شود . فیلم " زندگی شیرین " بر خلاف آن بیانگر لذتی پایان ناپذیر و جدا از کار خلاق است که آن نیز به نوبه خود بی معنا و غیر انسانی ، مخرب و مشخ کننده است . به نظر میرسد که فلینی در فیلم "هشت و نیم " خود چنین اعلام می کند : " من انسان هستم ، پس جستجو میکنم. جهان بغرنج و پر آشوب است ، اما من امید خود را برای یافتن هماهمگی بین فرد و جهان از دست نمیدهم " شخصیت نخست فیلم ، کارگردانی آشوب زده و پرسش گر است او در کار خود به دنبال معنای زندگی می گردد ، اما نمیداند به مردم چه بگوید . به نظر میرسد که همه چیز در گذشته گفته شده است . اما با اینهمه مردم افسرده و غمگینند . فلینی مدعی است که نه نظرات سیاسی نه آموزش های فلسفی و نه باورهای مذهبی هیچ یک سعادتی برای بشر به ارمغان نیاورده اند . او همواره با قهرمان خود در جستجوی فرمولی برای زندگی است تا بتواند همه مسایل را با آن حل کند . یک برج عظیم الجثه شبیه به یک پایگاه موشکی غول آسا در صحنه فیلم برداری تعبیه شده است . این برج،روز آخر بابل است و مردم میخواهند از کره زمین که به وسیله سلاح مرگبار هسته ای تهدید میشود ف فرار کنند این کشتی نوخ مدرن ، تنها میتواند عده معدودی از برگزیدگان را نجات دهد و به دنیای ناشناخته تازه ای ببرد . اما بشر هر چه دور تر به خارج از جو زمین سفر کند ، باز قادر نیست که از این سیاره آشنای آبی و شاید بی همتای خود رهایی یابد . فرار از پیچیدگی های زندگی خاکی میسر نیست و بدین سان کارگردان جمعیت پر سرو صدا و چند زبانی خود را سنگین و آرام به گذرگاه باز می گرداند . هنرمند افسرده از ناتوانی خود و در جستجوی آن چه که باید با شخصیت های فیلم خود که نمادی از بشریت هستند بکند ، ناگهان به راه حلی درخشان و خردمندانه و نمادین دست می یابد . او دستور می دهد که موسیقی آغاز شود و مردم دست همدیگر را بگیرند و حلقه تشگیل دهند . اینک مردم دیگر از تنهایی و جدایی و تهدید اتمی نمی هراسند . حالا که با هم جمع شده اند ، دیگر نیازی نیست که سیاره خود را ترک کنند . آنچه که احتیاج داشتند کشتس نوح موشکی نیست ، بلکه تماس دست ها و موسیقی پیوندی بشری است . این تصویر به راستی انسانی از جهان معاصر که مشگل درام سنگین فلینی را حل کرد، تصویری نمادین و سرشار از معنای تاریخی است.
از طرف دیگر در کار کرامر کارگردان امریکایی در فیلم ( شکست ناپذیران) میبینیم غلبه بر بیگانگی مردن نسبت به یک دیگر دور نمای اصلی فیلم است . داستان دو محکوم فراری را روایت میکند که یکی سفید پوست و دیگری سیاه پوست است . این دو در جریان فرار خود موفق می شوند تا زنجیرهایی که دست هایشان را به هم بسته بود و زنجیرهای تعصب نژادی را که روح آنان را اسیر خود کرده بود در هم شکنند و پیوندی دوستانه با هم بر قرار کنند . تعقیب کنندگان دو محکوم در کار خود شتاب نمیکردند ، چون اطمینان داشتند که نفرت دیر پای متقابل میان سفید پوست و سیاه پوست سر انجام کار خود را خواهد کرد و فراریان به زودی در جدال با یکدیگر افتاده و گرفتار آنها خواهند شد . اما به تدریج ، نخست بر حسب موقعیت و سپس به طور آگاهانه و با کشف کیفیت به شدت انسانی در وجود یکدیگر این دو فراری به چیزی بالاتر از آزادی جسمی دست یافتند . آنها ازلحاظ روحی و روانی آزاد شدند .
سرگشتگی دراماتیک آنها به جکسون نشان میدهد که همراه سیاه پوست او مردی متهور و سزاوار دوستی راستین است . متانت مرد سیا پوست ، جکسون را که با احساس تبعیض نژادی تربیت شده است در تاثیر خود قرار می دهد . هنگامی که فرصتی دست میدهد تا جکسون با لو دادن او زندگی خود را نجات دهد ، او از این عمل سرباز میزند و ترجیخ می دهد که در کنار رفیق خود بماند. در صحنه نهایی این وضعیت معکوس شده و اینک کالن که در آستانه آزادی است از آن صرف نظر می کند تا با جکسون بماند . این صحنه از نظر تصویری نمادین است . این دو به سمت قطاری می دوند . سیاه پوست پا روی رکاب قطلر می گذارد دو دست خود را به سوی سفید پوست دراز میکند . برای یک لحظه تصویر بزرگ شده ی دودست سیاه و سفید که در هم می پیچد ، دیده می شود ، اما جکسون که در اثر خون ریزی زخم خود ناتوان شده است قادر به بالا کشیدن خود از قطار نیست . بنا بر این کالن از قطار تیز رو به پایین می جهد و قطار ، این اخرین امید دو فراری ، صحنه را ترک می کند . تعقیب کنندگان به آنها نزدیک می شوند . کالن سر جکسون را روی پای خود می نهد و آواز می خواند . شکارچیان آن دو با تعقیب مرد سیاه پوست را می بیند که سفید پوستی را در بازوان خود گرفته و این یک با اعتماد کامل خود را به دوست نو یافته اش واگذارده است . این نماد حاوی تفسیر های متعدد و گوناگون است . از جمله این که زندگی یک انسان وابسته به دیگریست ، بر اثر نیروی شرایط نفرت متقابل مان سفید و سیاه جای خود را به هم دردی و کمک متقابل میدهد . هیچ مردمی ( یعنی سفید پوستان) آزاد نخواهند بود ، اگر مردم دیگری ( سیاه پوستان) را سرکوب کنند و سر انجام این تفسیر که سفید پوستان و سیاه پوستان با هم باید خود را آزاد سازند.
کرامر در این فیلم ، ماهیت ساختگی جدال میان سیاه ها و سفید ها را نشان میدهد و واقعیت یک نبرد اجتماعی پیچیده را آشکار می سازد. فیلم دادگاه نورنبرگهم موضوع مسئولیت فرد در برابر بشریت را مورد گفتگو قرار می دهد . فردی که دست به ارتکاب جنایتی شنیع می زند ، مسئول عمل خویش است ، هر چند که تنها به فرمان دیگری جامه ی عمل پوشانده باشد و حتا اگر خود داری از این عمل در حکم مرگ باشد . هم کسی که فرمان می دهد و هم آن کسی که به این فرمان عمل میکند ، هر دو مسئولند . تفاوت تنها در میزان مسئولیت هاست . بنا بر عقیده کرامر هر گونه پیوند و معامله ای با فاشیسم یک جنایت است .
بنا بر این تمام هنرمندان در هر رشته ای رسالت انسانی هنر را به عهده می گیرند .
فیلم ( اگراندیسمان ) انتونیونی در باره بیگانگی تنهایی و اسیب پذیری انسان اسا شخصیت این فیلم یک عکاس جوان است پر تحرک و با استعداداست که در مورد همه چیز از جمله روابط جنسی نظرات لیبرال منشانه دارد او بوالهوسی های همسرش را تحمل میکند و خود نیز بی میل نیست که در پی ماجراهای عاشقانه برود ، اما با کنار گذاردن اخلاق سنتی . او گرفتار مجاز بودن و ازادی و روابط جنسی شده و احساس میکند که دیگر حق ترمیم روابط خصوصی با همسرش را ندارد و این امر تنهایی او را تشدید میکند . اما او اسیب پذیری انسان در جهان را تنها به علت خلای روحی خود احساس نمیکند . یک روز صبح در حال گردش در باغی به پیروی از شم عکاسیش به طور تصادفی از یک زوج عاشق عکس می گیرد . زن جوان که از او عکس گرفته شده . بعد ها از عکاس تقاضا میکند تا عکس را به او پس بدهد و برای این کار حتا پیشنهاد پول میکند . چنین به نظر میرسد که از اشکار شدن رابطه اش می هراسد ، اما هنگامی که فیلم را ظاهر میکند و پس از اگراندیسمان و بزرگ کردن جزییات ان با نگاهی دقیق تر به وضعیت واقعی در عکس می نگرد چیزهایی میبیند که اوضاع او را تغییر میدهد . او کشف میکند که زن جوان معشوق خود را به نقطه ای از اعماق درختان پارک هدایت میکند که در انجا بیگانه ای کمین کرده و اسلحه خود را به سوی مرد نشانه گرفته است . این کشف عکاس را تکان می دهد با وجود انکه شب فرا رسیده است او به سوی پارک می دود و در پرتو مهتاب و در زیر همان درخت که دو عاشق همدیگر را می بوسیدند جسد مردی را پیدا میکند . به نظر میرسد که کارگردان به بیننده خود می گوید به زندگی خوب نگاه کن از نزدیک نگاه کن و در این صورت ان را متفاوت خواهی یافت ، پیچیده تر و خطرناک تر . سرشار از جنایت و دشمنی و بیگانگی . قهرمان فیلم خود را به صورت بخشی از یک خیانت و جنایت در می اورد .اما او به تنهایی قادر به تحمل این راز نیست و زیر این بار احساس ناتوانی میکند او میتوانست اهمیتی ندهد . اما او هنرمند است و احساس مسئولیت اجتماعی دارد بنا بر این به سوی خانه می دود تا راز را با همسر خود در میان یگذارد اما او را با معشوق خود میابد به خانه دوستان می شتابد انها را نیز مست و منگ از مواد مخدر میبیند هنرمند در شهر پرسه میزند اما در اطراف خود رهگذرانی بی تفاوت و یا شیفتگان موسیقی چیزی نمیابد قتلی اتفاق افتاده کسی مرده اما دنیا به نحو جنایت باری بی تفاوت و بی رحم است و او نمیداند به کجا برود . انسان باید به کجا برود؟